تبليغاتX
طسم



دیر وقت است
 

یعنی قرار است تا آخرش همین شکلی بماند؟ تلخ، ترش، ...

لب هایم را روی هم فشار می دهم، توی ذهنم مرور می کنم همه چیز درست می شود یک روز، حتی اگر آن سر دنیا باشی. حتی اگر تمام راه ها را رفته باشی و به بن بست رسیده باشی، حتی اگر خیلی وقت باشد مرده باشی.

لب هایش را گاز می گیرد، توی ذهنش مرور می کند درست می شود؟ درست! چی درست می شود؟ نه هیچ چیزی هیچ وقتی درست نمی شود! هیچ وقت این پل هایی که داری هی تند و تند پشت سرت خراب می کنی دوباره ساخته نمی شود، هیچ وقت یک آدم مرده دوباره زنده نمی شود! هیچ وقت فرصت جبران پیدا نمی کنی!

ادامه در طسم داستان

 

+نوشته شده در بیست و هفتم مهر 1388ساعت0:0توسط علی |
من به شما علاقه دارم! من دلم برای شما می سوزه! من....
 

خب در این روزهای بی حوصلگی و افسردگی و دپرسی و دیزملی و این ها تنها چیزی که می چسبد، طنز عریان است، مخصوصاً اگر این طنز عریان در بستری از حقیقت و واقعیت شکل بگیرد.

متن زیر کاملاً بدون شرح است. بخوانید و بسته به حالتان یا حالش را ببرید و یا حالتان را در قوطی برای مدت معینی محبوس کنید، شاید سر جا بیاید.


عکس از آینده نیوز

به گزارش خبرنگار «آینده»، محمود احمدی نژاد در گفتگو با مجری تلویزیون بلومبرگ، در پاسخ به سوال وی درباره برخورد با آیت ا... منتظری گفت: آقای منتظری از اوایل انقلاب، در برابر امام هم ایستاد.

وی با اشاره به این كه امام او را كنار گذاشت، می گوید: وی در مقابل نظام است و در ایران به عنوان یك مخالف شناخته می شود و سخنانش اعتباری ندارد.

رئیس دولت دهم ادامه داد: این كه شما می گویید دستگاه قضایی چرا برخورد می كند، پس چه كسی برخورد كند؟ این حوادث و درگیری ها را محكوم كردیم.

وی سپس با چهره و لحنی انتقادآمیز می گوید: بعضی از هموطنان، كشته شدند. حدود 30 نفر، بیشتر این ها هواداران دولت بودند. از مردم عادی بودند. در مغازه یا ماشین خودشان، در حال خرید یا مهمانی رفتن بودند و طرفداران دولت بودند. حتی آقای روح الامینی كه متأسفانه فرزندشان كشته شد، از دوستان خود من هستند و ما با هم دوست هستیم. متنها این یك طراحی بود.

البته بعضی ها هم تشویق كردند و سعی كردند كه كار غیرقانونی را مثبت جلوه دهند. بعضی سیاست مداران انگلیس، آمریكا و برخی رسانه ها سعی كردند كار غیرقانونی را قانونی جلوه دهند كه كار بدی بود. در حالی كه انتخابات برای این است كه كسی در خیابان نیاید.

این جمله احمدی نژاد با تعجب مجری روبرو شد كه دوباره می پرسد: "آیا انتخابات برگزار می كنید تا مطمئن شوید كسی وارد خیابان نمی شود؟" كه احمدی نژاد با تأیید می گوید: اگر انتخابات را كنار بگذاریم، مردم باید با هم بجنگند و هر كس غلبه كرد، حاكم شود. حالا آن كه اقلیت است، بگوید من چرا اقلیتم؟ بیایم در خیابان، شیشه بشكنم، بانك ها را آتش بزنم و.. این كار زشتی است.

 

+نوشته شده در یازدهم مهر 1388ساعت0:0توسط علی |
خریداری نیست

 

از پنجره اتاق به بیرون نگاه می کنم، حجم بی قواره ی که قرار بود ریل های آسانسور روی دیوارهای آن نصب شوند و بعد خود آسانسور، ولی همسایه ها با هم به توافق نرسیدند و از آسانسور فقط درب هایش ماند و این حجم خالی روبروی من که با بی حوصلگی گچ کاری شده است. دست هایم را قلاب می کنم پشت سرم و تا جایی که جا دارد با فشار کمرم پشتی صندلی ام را می خوابانم و فکر می کنم انگار واقعاً همیشه یک چیزی مثل این آسانسور که جایش در این فضای بی قواره خالی است، جایش در دنیای بی قواره من خالی است.

با خودم فکر می کنم که چرا درست در لحظاتی که احساس می کنم همه چیز دارم یکدفعه یادم می آید یک چیزی جایش در دنیای بی قواره من خالی است، چرا؟

هیچ جوری نمی شود آنی که می خواهم. لااقل کاش می شد تنها باشم. این شلوغی، این ازدحام، این همه آدم حال من را بد می کند. کاش می شد تنها باشم تا حداقل مدیون کسی نشوم، تنها باشم تا لااقل وقتی سرم را می گذارم زمین دغدغه مبهمی نداشته باشم. کاش می شد گذشته ام را یا به طور کامل به یاد بیاورم، یا به طور کامل فراموش کنم. این ناقص بودن آخر من را دیوانه می کند.

 و حالا صدای فرهاد است که کمی تاخیر در این دیوانگی ایجاد می کند: 

تو هم با من نبودی

مثل من با من

و حتی مثل تن با من ...

تو هم مومن نبودی

بر گلیم ما

و حتی در حریم ما

ساده دل بودم که می پنداشتم

دستان نا اهل تو باید مثل هر عاشق

رها باشد

تو هم از ما نبودی ...

تو هم با من نبودی یار

ای آوار

ای سیل مصیبت بار...

 

+نوشته شده در چهارم مهر 1388ساعت0:0توسط علی |
خشکسالی
 

نه! انگاری جدی جدی از بیخ، یعنی از ریشه، از ته ِ ته خشکیده است!

+نوشته شده در دوم مهر 1388ساعت0:0توسط علی |
از جايى كه حدس نمى‏زنند...
 

به نام تنها گوینده ی  إِنَّمَا قَوْلُنَا لِشَيْءٍ إِذَا أَرَدْنَاهُ أَن نَّقُولَ لَهُ كُن فَيَكُونُ

دادگاه دهم مرداد 1388-برای ثبت در تاریخ

روزه نوشتن داشتم و دارم، روزه نوشتن از روی عصبانیت، از روی نفرت، روزه ی... قصد کرده بودم دور سیاست را یک خط بزرگ بکشم تا اطلاع ثانوی، بحث سیاسی را تعطیل کنم یا حداقل شروع کننده اش نباشم و در حد وظیفه به آن بپردازم که سخت است این روزها حق و باطل را تشخیص دادن، اما....

اما انگار حاج آقا راست گفته اید که "جوان روح حساسی دارد و نمی‌تواند ظلم را ببیند و هیچ کلامی نگوید، بلکه فریاد زده و اعتراض خود را بیان می‌کند" این را نه به خاطر این نمازجمعه بلکه به خاطر همه ی آن چه از کودکی در منش و رفتارتان دیده ام می گویم. این را به خاطر آن می گویم که ایمان دارم به دلسوزی و حق طلبی شما. اما...

اما حالا اجازه می دهید با تمام وجود فریاد بزنم؟!! این بود انقلاب اسلامی؟! این بود حقوق اسلامی و انسانی؟! این بود انسانیت؟! ما که نبودیم، شما که بودید بگوید به ما، این بود آن حکومتی که امام خمینی می خواست باشد؟!

یادم نمی آید جایی از اسلام این گونه تحقیر کردن، این گونه ظلم کردن، این گونه آشکارا بیداد کردن را دیده باشم. حاج آقا اجازه می دهید در تمام اصول حکومتی که دادگاه برگزار می کند بدون وکیل و هیات منصفه با اتهامات بدون مدرک و کلی و با مجرمانی خسته و تکیده و تحقیر شده و شکسته، مجرمانی که تا دیروز کسی از محل نگهداری شان و وضع زندگی شان خبر نداشت، شک کنم؟! اجازه می دهید به حکومتی که به خود اجازه می دهد این گونه یک بخشی از مردمش را محکوم کند شک کنم؟! اجازه می دهید به حکومتی که آن گونه جوان کشورش را در بازداشتگاه می کشد و بعد دیگران را متهم می کند اعتماد نکنم؟!!

حاج آقا اجازه می دهید به دینی که این گونه اجازه ی بی محابا ستم کردن را می دهد کافر شوم؟! اجازه می دهید برگردم به اسلام محمد (ص) و علی (ع)؟! همان اسلامی که در آن ابن مجلم از قدحی شیر می خورد که علی (ع) می خورد، همان اسلامی که در روز فتح مکه به دشمن کافرش! امان داد، همان اسلامی که... چه می گویم، نمک روی زخم تان می پاشم.

پ.ن: آهای دوستان اصول گرا که آن قدر سرمست اعترافات رنگی و مخملی هستید که دست کم آورده اید برای اس ام اس زدن، می خوانم اس ام اس هایتان، می دانم سر مستی تان، می فهمم روزگار عیاشی تان را، ولی جواب نمی دهم، پاسخ من چه سودی دارد که سیاه مستی شما راهی برای نجات تان نگذاشته است. نعره هایتان و بوی بد دهان تان تا سالیان سال در یادم می ماند. کاش می فهمیدید، کاش....

أَفَأَمِنَ الَّذِينَ مَكَرُواْ السَّيِّئَاتِ أَن يَخْسِفَ اللّهُ بِهِمُ الأَرْضَ أَوْ يَأْتِيَهُمُ الْعَذَابُ مِنْ حَيْثُ لاَ يَشْعُرُونَ ﴿۴۵﴾

آيا كسانى كه تدبيرهاى بد مى‏انديشند ايمن شدند از اينكه خدا آنان را در زمين فرو ببرد يا از جايى كه حدس نمى‏زنند عذاب برايشان بيايد (۴۵)

أَوْ يَأْخُذَهُمْ فِي تَقَلُّبِهِمْ فَمَا هُم بِمُعْجِزِينَ ﴿۴۶﴾

يا در حال رفت و آمدشان [گريبان] آنان را بگيرد و كارى از دستشان برنيايد (۴۶)

أَوْ يَأْخُذَهُمْ عَلَى تَخَوُّفٍ فَإِنَّ رَبَّكُمْ لَرؤُوفٌ رَّحِيمٌ ﴿۴۷﴾

يا آنان را در حالى كه وحشت‏زده‏اند فرو گيرد همانا پروردگار شما رئوف و مهربان است (۴۷)

 

+نوشته شده در دهم مرداد 1388ساعت0:0توسط علی |
ای داد از این همه بی «داد»ی
 

عکس از ایسنا

اللّهُ لاَ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ الْحَيُّ الْقَيُّومُ لاَ تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَلاَ نَوْمٌ لَّهُ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الأَرْضِ مَن ذَا الَّذِي يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاَّ بِإِذْنِهِ يَعْلَمُ مَا بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَمَا خَلْفَهُمْ وَلاَ يُحِيطُونَ بِشَيْءٍ مِّنْ عِلْمِهِ إِلاَّ بِمَا شَاء وَسِعَ كُرْسِيُّهُ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ وَلاَ يَؤُودُهُ حِفْظُهُمَا وَهُوَ الْعَلِيُّ الْعَظِيمُ ﴿255﴾

خداست كه معبودى جز او نيست زنده و برپادارنده است نه خوابى سبك او را فرو مى‏گيرد و نه خوابى گران آنچه در آسمانها و آنچه در زمين است از آن اوست كيست آن كس كه جز به اذن او در پيشگاهش شفاعت كند آنچه در پيش روى آنان و آنچه در پشت‏سرشان است مى‏داند و به چيزى از علم او جز به آنچه بخواهد احاطه نمى‏يابند كرسى او آسمانها و زمين را در بر گرفته و نگهدارى آنها بر او دشوار نيست و اوست والاى بزرگ (255)

 یادتان می آید آخرین صحنه فیلم بازمانده را؟!

 بازمانده

+نوشته شده در هفتم مرداد 1388ساعت0:0توسط علی |
شرف النبی -صلی الله علیه و آله- و معجزاته
 

و محمد –علیه السلام- با خدیجه می بود تا چهل ساله شد. پس یک روز بیرون رفت به موضعی که آن را جیاد الأصغر خوانند. جبرئیل –علیه السلام- آواز داد که: یا محمد! رسول –علیه السلام- باز نگریست. راست و چپ کسی را ندید. از آن هیبت، بی هوش گشت. پس جماعتی از قریش، محمد را برگرفتند و به سرای خدیجه آوردند و گفتند: هان ای خدیجه! تو دیوانه ای را به شوهر کرده ای. خدیجه از سر تخت بجَست و رسول را در بر گرفت و سرش بر کنار خود نهاد و میان دو چشمش بوسه داد و گفت: من پیغمبر رسُل را به شوهر کرده ام. چون محمد –علیه السلام- باهوش آمد، خدیجه گفت: پدر و مادر من فدای تو باد! تو را چه بود و چه رسید؟ و هیچ دیدی که از آن بترسیدی؟ محمد –علیه السلام- گفت: آوازی شنیدم که مرا بترسانید. خدیجه خرّم شد و گفت: فردا هم بدان جایگاه بنشین که امروز بودی. اگر آن هاتف فرشته بود باز آید و اگر شیطانی بود باز نیاید...

 

ادامه در طسم کتاب

+نوشته شده در سی ام تیر 1388ساعت0:0توسط علی |
بهترین خلق

 

حبیب احمدزاده 

اندر احوالات و تقصیرات امروزمان/حبیب احمدزاده/27 تير 1388/وب سایت سوره مهر

شیخ ما گفت که وحی آمد به موسی(ع) که بنی اسرائیل را بگوی که بهترین کس اختیار کند. صد کس اختیار کردند. وحی آمد که ازین صد کس، بهترین اختیار کند، ده کس اختیار کردند. وحی آمد که از ین ده ، چهار کس اختیار کنید، چهار کس اختیار کردند.وحی آمد که ازین چهار کس ، بهترین اختیار کنید ،یکی اختیار کردند. وحی آمد که این یگانه را بگویید تا بدترین بنی اسرائیل را بیارد. او چهار روز مهلت خواست و گرد عالم می گشت که کسی طلب کند. روز چهارم به کویی فرود می شد . مردی را دید که به فساد و ناشایستگی معروف بود و انواع فسق و فجور درو موجود، چنان که انگشت نمای گشته بود. خواست که اورا ببرد، اندیشه ای به دلش در آمد که به ظاهر حکم نتوان کرد، روا بودکه شاید اورا قدر و پایگاهی بود، تنهابه قول مردمان خطی به وی فرو نتوان کشید و به این که مرا خلق اختیار کردند که بهترین خلقی ،غره نتوان گشت، وچون هرچه کنم به گمان خواهد بود، بهتر که این گمان در حق خویش برم. پس دستار درگردن خویش انداخت و به نزد موسی آمد و گفت :هرچند نگاه کردم،هیچ کس را بدتر ازخود ندیدم.
وحی آمد به موسی که آن مرد بهترین ایشان است نه به آن که طاعت او بیش است بلکه به آن دلیل که خویشتن را بدترین دانست. *

آیا ما نیز در این دوران چنین کردیم با دستار قدرت در مناظر مردمانمان ؟..... به حتم اگر آنگونه کرده بودیم که پیشینییانمان برگرفته از آیین بر خود روا می داشتند ونه بدانسان که غربیان در مناظرات خود عمل می کنند(که آنان نیز در آن مجادلات حدی نگاه می دارند).امروز شاد دشمن و سر افتاده دوست نبودیم.

و در آخر تذکری بر خود:
هرکه از ما ، که این روایت تنها بر رقیبب خواند و خود پند نگیرد ، باز بر او همان رود که خدای عز وجل برهمه ما بی استثنا فرموده و مقدر کرده که اگر نه امروزبه ظاهر ، فردایش حتما ،که"مکرو مکرالله والله خیر الماکرین......

*اسرار التوحید فی مقامات درباب شیخ ابو سعید، محمد بن منور، تهران، انتشارات علمی،1368( با اندک تصرف در اعداد)

+نوشته شده در بیست و هفتم تیر 1388ساعت0:0توسط علی |
جنون خالق
 

نویسنده ی دوست داشتنی ما، جوان بود و خام. نوشتن را دوست داشت، خلق کردن را دوست داشت، دنیای زیباتر ترسیم کردن را دوست داشت، وصف جهان بی حد و مرز را دوست داشت، رقص قلم روی کاغذ در نیمه شب را دوست داشت، شاعرانه نوشتن را دوست داشت، همه ی این ها را دوست داشت، توانایی شان هم داشت ولی....

ادامه در طسم داستان

+نوشته شده در بیست و سوم تیر 1388ساعت17:37توسط علی |
سفره‌ات را جمع كن اي عشق مهماني بس است!
 

همين كه نعش درختي به باغ مي افتد

بهانه باز به دست اجاق مي افتد

 

 (فاضل نظری و شعرهایش و باقی ماجرا)

ادامه در طسم شعر

+نوشته شده در دوم تیر 1388ساعت0:0توسط علی |