۱
جنگ صفین است، حسن ات می تازد، می شکافد و می میراند. همه لشکر دشمن هراسانند، تو می دانی این مردم یغدر و یفجر را خوب صرف می کنند. می فرمایی: ((املکو عنّی هذا الغلام لا یهدّنی...))
این جوان را نگه دارید، تا پشت مرا نشکند، که دریغم آید مرگ، حسن(ع) و حسین(ع) را دریابد. نکند با مرگ آن ها نسل رسول خدا (ص) از بین برود!
عاشوراست، حسین (ع) خیلی وقت است که گفته است غریب من هستم که برادرم را از دست داده ام. عاشوراست و علی اکبر(ع) قدم می زند و حسین (ع) نظاره می کند. علی اکبر(ع) قدم می زند و حسین (ع) نظاره می کند، علی اکبر(ع) قدم می زند و حسین (ع) نظاره می کند... حالا عالم و آدم فریاد می زنند: ((املکو عنّی هذا الغلام لا یهدّنی...))
۲
می دانی! سوگند به خداوند کعبه که رستگار شدم را زمانی بهتر می توان فهمید که به یاد بیاوریم وقتی پیامبر(ص) به علی (ع) فرمودند: همانا این بشارت(شهادت) تحقق می پذیرد، در آن هنگام صبر تو چگونه است؟
علی (ع) پاسخ دادند: ای رسول خدا(ص) در چنین موردی جای صبر و شکیبایی نیست بلکه جای مژده شنیدن و شکرگزاری است.
این نسل صبر ندارند، چه علی (ع) باشد، چه قاسم بن الحسن، چه فزت و ربّ الکعبه باشد، چه اهلا، اهلا، اهلا من العسل...
در همین رابطه بخوانید:

به گزارش "کلمه" صبح امروز زمانیکه میر حسین موسوی سوار بر ماشین قصد خروج از فرهنگستان هنر(دفتر محل کارش) را داشت با تجمع تعدادی لباس شخصی موتور سوار مواجه شد که راه را بر ایشان مسدود کرده بودند.
این جمع موتور سوار که حدود ۳۰ -۴۰ نفر بودند بعد از ظهر روز گذشته در اطراف فرهنگستان هنر حضور دارند .
امروز زمانی که لباس شخصی های موتور سوار با تجمع مانع از خروج ماشین مهندس موسوی از پارکینگ فرهنگستان شدند نخست وزیر محبوب امام از ماشین پیاده شد و به سمت موتور سواران حرکت کرد.
این اتفاق در حالی رخ داد که موتور سواران علیه میر حسین موسوی شعار سر داده بودند.
موسوی که از تکرار این اتفاق ناراحت شده بود با حرکت به سمت لباس شخص ها در میان آنها حاضر شد وخطاب به آنها گفت: شما مامور هستید. ماموریت خود را انجام دهید. من را بکشید، بزنید، تهدید کنید.
این اظهارات نخست وزیر محبوب امام موجب انفعال لباس شخصی ها و پراکندگی آنها شد....
خبرنگار” کلمه” بدون آنکه خود را معرفی کند به صورت یک فرد عادی به یکی از این موتور سواران نزدیک شد و علت این کارشان را جویا شد که این فرد گفت:ما ماموریم که جلوی تردد موسوی را بگیریم.
در حالی که موتورسواران همچنان در اطراف فرهنگستان حضور داشته و به صورت پراکنده مانور می دادند محافظان موسوی با اصرار، ایشان را به داخل فرهنگستان بر گرداندند.
پیش از این در روز ۱۳ آبان نیز زمانیکه مهندس موسوی قصد خروج از فرهنگستان و حضور در راهپیمایی آن روز را داشت عده ای با تجمع در مقابل پارکینگ فرهنگستان راه را بر ایشان بسته و اجازه خروج ندادند.
لازم به ذکر است روز گذشته نیز عده ای که خود را خواهران بسیجی معرفی می نمودند به تعقیب دکتر زهرا رهنورد در دانشگاه تهران پرداختند که در نهایت زمانیکه حراست دانشگاه در حال بیرون بردن خانم رهنورد از دانشگاه بود با تعقیب خودرو حراست دانشگاه در میانه خیابان وصال گاز فلفل را از فاصله ۲۰ تا ۲۵ سانتی بر صورت رهنورد پاشیدند که منجر به تنگی نفس و نابینایی موقتش شد. در آن لحظه اهالی و مغازه دارهای اطراف هرکدام به نحوی نسبت به نجات او اقدام کردند.
کاری به بودنت ندارند، به سکوتت، به خروشت، به شعورت، به حدودت، به ... کار دارند. بودنت را می توانند انکار کنند، حتی فریادت را، ولی فکرت را نه! تو وقتی فکر می کنی خطرناک می شوی، تو وقتی آن گونه که آن ها نمی خواهند فکر می کنی خطرناک می شوی. تو وقتی با دنیای بیرون تماس پیدا می کنی، تو وقتی چیزی را حس می کنی که در قاموس آن ها نمی گنجد نگران کننده می شوی.
یک هفته است، یا شاید هم بیشتر مثلاً یک ماه یا یک سال یا اصلاً همان دو سال... دو سال است که هر چه فکر می کنم برای دومین سال چه باید بنویسم به هیچ نتیجه ای نمی رسم....
می دانی چقدر دلتنگیم، عرفه بود که رفتی، عرفه... شد دو سال! به همین راحتی. شاید هم به همین سختی. خیلی فکر کرده ام که شاید مثلاً نوشتن یک بیت شعر یا یک متن کوتاه یا بلند، یک خاطره یا یک داستان یا چیزی شبیه به این ها خوب باشد برای همچین روزی، اما بعد می بینم نه هیچ کدام خوب نیست، هیچ چیز خوب نیست، بعد از تو هیچ چیز آن چنان که باید نیست. فقط همان متنی که دوستانت نوشته بودند برای هفتمین روز رفتنت کمی آرامم می کند:
فارغ از عالم ماده، در صبح عرفه، به سوی پروردگارش شتافت تا در جوار قرب الهی، نیایش گر عرفه، این اذن دخول توحید باشد. و اینک ماییم، با اندوهی از یادها و خاطرات شیرین که تک تک آن ها نشانگر گامی از یک زندگانی رو به رشد بود؛ رشدی هماهنگ که شکوفایی اش در صبح عرفه و عید قربان مقرر گردید. و خدا را شاکریم، که یادگاری از او به جای مانده تا با دیدنش یاد علیرضا را در ذهنمان زنده کنیم....
وباز عرفه است و زمزمه ای پیچیده در گوشم، انگار صدای تو می آید:
1
صبح که نه! نزدیکی های ظهر، می روم اتاق استاد قدیمی ام. در می زنم. کسی جواب نمی دهد. دوباره در می زنم، دوباره کسی جواب نمی دهد. دکتر عاطفی از پله ها می آید پایین و می رود به سمت انتهای سالن. سه سال پیش با دکتر درس داشتم. مردد ماندم بین دوباره در زدن یا رفتن دنبال دکتر. دوباره در می زنم و بی معطلی در را باز می کنم. در باز است ولی کسی توی اتاق نیست. سریع در را می بندم و می روم به سمتی که دکتر رفت که الان دیگر نیست. می روم جلوی اتاقش. در بسته است. در می زنم، کسی جواب نمی دهد. دوباره در می زنم، باز هم کسی جواب نمی دهد. دوباره که می خواهم در بزنم مهندس از پله ها می آید پایین. معطل نمی کنم می روم سمت اتاقش. اما او فاصله اش کمتر است و سریع تر می رود توی اتاق و در را پشت سرش می بندد. دوباره من ماندم و در و در زدن و جواب ندادن.
مهندس این بار خودش در را باز می کندم. اول نمی شناسدم. می گویم سلام استاد، سامعی هستم! یادتان هست؟
می گویند آهان! سلام، خوبی؟
آب (و کلاً سیال ها) موجود عجیبی است، یا بهتر بگویم موجود هوشمندی است. رفتار پیچیده ای دارد و تقریباً می شود گفت غیرقابل پیش بینی است. این ها را از آن جهت می گویم که بدانید این بچه های سیالات چه سختی ای می کشند در راه شناسایی و پیش بینی رفتاری این موجود چموش.
حالا که بحثش شد یادم باشد تا از آقا محسن بخواهم که یک متن در مورد رفتار شناسی آب برای این وبلاگ بنویسند. (آقا محسن اگر می خوانید که لطفاً دیگر!)
سری عکس های زیر را یکی از دوستان نروژی به نام Chip Fendt در صفحه فیس بوکش گذاشته بود، می خواستم آدرس صفحه را بگذارم که دیدم فیس بوک مورد عنایت دوستان است، مجبورم همه ی عکس ها را این جا بگذارم.
البته چیپ اول این عکس ها گفته است که:
"!I could lie and say I took these"

یعنی قرار است تا آخرش همین شکلی بماند؟ تلخ، ترش، ...
لب هایم را روی هم فشار می دهم، توی ذهنم مرور می کنم همه چیز درست می شود یک روز، حتی اگر آن سر دنیا باشی. حتی اگر تمام راه ها را رفته باشی و به بن بست رسیده باشی، حتی اگر خیلی وقت باشد مرده باشی.
لب هایش را گاز می گیرد، توی ذهنش مرور می کند درست می شود؟ درست! چی درست می شود؟ نه هیچ چیزی هیچ وقتی درست نمی شود! هیچ وقت این پل هایی که داری هی تند و تند پشت سرت خراب می کنی دوباره ساخته نمی شود، هیچ وقت یک آدم مرده دوباره زنده نمی شود! هیچ وقت فرصت جبران پیدا نمی کنی!
خب در این روزهای بی حوصلگی و افسردگی و دپرسی و دیزملی و این ها تنها چیزی که می چسبد، طنز عریان است، مخصوصاً اگر این طنز عریان در بستری از حقیقت و واقعیت شکل بگیرد.
متن زیر کاملاً بدون شرح است. بخوانید و بسته به حالتان یا حالش را ببرید و یا حالتان را در قوطی برای مدت معینی محبوس کنید، شاید سر جا بیاید.
.jpg)
از پنجره اتاق به بیرون نگاه می کنم، حجم بی قواره ی که قرار بود ریل های آسانسور روی دیوارهای آن نصب شوند و بعد خود آسانسور، ولی همسایه ها با هم به توافق نرسیدند و از آسانسور فقط درب هایش ماند و این حجم خالی روبروی من که با بی حوصلگی گچ کاری شده است. دست هایم را قلاب می کنم پشت سرم و تا جایی که جا دارد با فشار کمرم پشتی صندلی ام را می خوابانم و فکر می کنم انگار واقعاً همیشه یک چیزی مثل این آسانسور که جایش در این فضای بی قواره خالی است، جایش در دنیای بی قواره من خالی است.
با خودم فکر می کنم که چرا درست در لحظاتی که احساس می کنم همه چیز دارم یکدفعه یادم می آید یک چیزی جایش در دنیای بی قواره من خالی است، چرا؟
هیچ جوری نمی شود آنی که می خواهم. لااقل کاش می شد تنها باشم. این شلوغی، این ازدحام، این همه آدم حال من را بد می کند. کاش می شد تنها باشم تا حداقل مدیون کسی نشوم، تنها باشم تا لااقل وقتی سرم را می گذارم زمین دغدغه مبهمی نداشته باشم. کاش می شد گذشته ام را یا به طور کامل به یاد بیاورم، یا به طور کامل فراموش کنم. این ناقص بودن آخر من را دیوانه می کند.
و حالا صدای فرهاد است که کمی تاخیر در این دیوانگی ایجاد می کند:
تو هم با من نبودی
مثل من با من
و حتی مثل تن با من ...
تو هم مومن نبودی
بر گلیم ما
و حتی در حریم ما
ساده دل بودم که می پنداشتم
دستان نا اهل تو باید مثل هر عاشق
رها باشد
تو هم از ما نبودی ...
تو هم با من نبودی یار
ای آوار
ای سیل مصیبت بار...
نه! انگاری جدی جدی از بیخ، یعنی از ریشه، از ته ِ ته خشکیده است!

